خرید بک لینک
تغییر مکان از یک اتاق متراکم نزدیک آزادی به یک اتاق متراکم دیگه اونم نزدیک آزادی...اونجا یک اتاق با 6 نفر و آزادی عمل نسبی، اینجا یک اتاق با 8 نفر و نا آزادی عمل نسبی... اونجا جایی که بابتش حضور در اونجا ازت یک عامه پول میگیرن و اینجا یک جایی که بابت حضورت میتونی پول بگیری...اونجا ساعت ورود و خروج داره ، اینجا هم ...اونجا بابت تاخیرها و عدم حضور احتمالی باید پاسخگو باشی، اینجا هم...اونجا چهارنفر هستن که قلبم براشون میتپه و میدونم هروقت بخوام میتونم روشون حساب کنم و اینجا شبیه یک غزیبه هستم...ام

برچسب: نویسنده: آرتمیس رضایی تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 4:50

جان نوشته من به احساسم ایمان دارم... این روزا بیان احساسات برام بزرگترین دغدغه دنیا شده... احساساتی که تمام من رو شکل میدن، به شخصیتم ارزش میدن، احساساتی که به پاک بودنش و به صادقانه بودنش افتخار میکنم، تنها چیزیه که همه تلاشمو کردم توی این دنیای خشن از دست ندم ... اگه میخواستم بیخیال احساسم بشم و به قول مادر خاموشش کنم تحمل روزایی که گذشت خیلی برام ساده میشد، حتی آدمهایی که الان کنارم هستن و قلبم براشون میتپه تو زندگیم جایگاهی نداشتن. همه دنیا راحتتر میگذشت ولی من باید دقیق

برچسب: نویسنده: آرتمیس رضایی تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 4:50

جان نوشته گل‌های شاهپسند... مثل همیشه مادر نگران بود که دیر نرسم و من به هر بهانه ای شده میخوام بیشتر خونه بمونم... گل شاهپسند منو میبره به بچگی‌هام، همون روزهایی که وقتی از نونوایی خیابون فلاحی برمیگشتیم خونه مامان توی مسیر گلهای شاهپسند رو جمع میکردیم، وقتی دستمون پر میشد میریختیم تو هوا و یک عالمه ذوق میکردیم. اما حالا متنفرم از گلهای شاهپسند درب ورودی ترمینال... عاشق قدم زدن و دیدن عکس های و نوشته های دیوارهام اما سعی میکنم اونقدر سریع‌تر کوله چرخدارمو دنبال خودم بکشم که

برچسب: نویسنده: آرتمیس رضایی تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 4:50

همیشه مادر نگران کسانی بود که به عنوان دوست صمیمی انتخاب میکردم...بهم میگفت باید با همه همکلاسی هام رفتار دوستانه ای داشته باشم و با همه شان دوست باشم و کنارشان احساس رضایت و شادی کنم تا این حس رو به اون ها هم منتقل کنم، اما در انتخاب یک دوست صمیمی خیلی حساس بود. خیلی برایش مهم بود که اون کسی که بیشتر وقتم را باهاش میگذرونم و عملا توی مدرسه مارو به عنوان یک گروه میشناسن کی باشه...اون روزها درک نمکیردم که فرق این دو خواسته اش چیه؟ واقعا نمیفهمیدم اگه قراره کنار همه شون شاد باشم و احساس رضایت به ه

برچسب: نویسنده: آرتمیس رضایی تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 4:50

روز آخر این تابستانِ داغِ یخ زده است...دلم میخواد اونقدر بنویسم که موقع نوشتن جون بدم...خیلی خسته‌ام خیلی اما هرچقدر هم خسته بشم دلم نمیخواد از زندگی انصراف بدم، اصلا بلد نیستم کوتاه بیام فقط دلم یک استراحت ناب میخواد. برم توی یه غار مثل اصحاب کهف چند صد سال بخوابم بعد بیدار شم باز زندگی کنم، اصلا چند صد سال و چند ده سال هم نشد نشد چند سال ناقابل کافیه. اصلا هم نمیخوام بعد که بیدار شدم زندگی گل و بلبل باشه هان، نه، بذار مثل همین الان با فرمون لجبازی پیش بره. بذار مثل الان هر بار به خودم یاداور ب

برچسب: نویسنده: آرتمیس رضایی تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 4:50

جان نوشته یک نفر باید باشه... در پی عملیات انتحاری که هارد محترم زد و داده‌ها عزیزم رو پاک کرد و اونم دو هفت قبل دفاع من هیچی نداشتم واسه استادم بفرستم و ایشون هم هنوز درخواست سیستم رو تایید نکردن و اگه تا زمان آینده مطالب رو جامع نکنم از تاییدیه خبری نیست و باید درخواست تمدید سنوات بدم و یک ماه دیگه دفاع کنم و ... همه اینا به کنار،دلم یک عامه رنگ میخواد. یک عامه طرح تو ذهنم نقش بسته که بیاد رو تن کاغذ و با رنگ بهشون جون بدم. یه عالمه طرحی که هر کدومشون واسه من یه داستان دار

برچسب: نویسنده: آرتمیس رضایی تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 4:50

جان نوشته شهید نشوی میمیری... یادمه داشتم میرفتم آشپزخونه شربت بیدمشک نسترن درست کنم. رو زمین دراز کشیده بود و سرشو گذاشته بود روی بالشت گورخریش، مثل همیشه گوشیش دستش بود. نمیدونم چی شد یهو صدام کرد و گفت تو دلت میخواد زن شهید بشی؟ مکث کردم، به اینکه با یک نظامی ازدواج کنم فکر کرده بودم اما شهد شدنش رو نه... نشستم رو صندلی و یه عالمه حرف زدیم. همه زوایاش رو تحلیل کردیم، از بحث عاطفیش گرفته( قطعا اون مردی که شهید میشه خاصه و عشق و علاقه اش هم همونقدر دلنشین تره و از دست دادنش

برچسب: نویسنده: آرتمیس رضایی تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 4:50

جان نوشته آشفته بازار... امروز صبح که توی آیینه اتاقم خودمو نگاه کردم با یک دختر خسته و شکسته مواجه شدم. اصلا حس خوبی نبود، و اصلاتر که چند روزی هست حتی توی اینه خودمو درست ندیده بودم. ابروهای به هم ریخته ای که معلوم بود چند روزی هست حتی با دست صافشون نکردم چه برس کوتاه و مرتب کردنشون. چشمایی که بی رمق شده بودند و برعکس همیشه که سعی میکردم برای مخفی کردن خستگیشون با خط چشم رو بیارمشون هیچ کاری باهاشون نداشتم، لبهای رنگ پریده، پوست زرد و مهمتر از همه اینها لبخند همیشگی خودم ر

برچسب: نویسنده: آرتمیس رضایی تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 4:50

جان نوشته یه روز خیلی زود بزرگ میشم... دلم برای نوشتن تنگ شدهنوشتن که نه واسه حرف زدندلم تنگ شده که حرف بزنمیک هفته گذشت... 27 سال و یک هفته و من هنوز از 27 سالگی میترسم. تو این یک هفته تنها اتفاقاتی که هر روز افتاده من هر روز دلیل پیدا کردم واسه خندیدن، هر روز بعد شستن صورتم با صابون بهش نرم کننده زدم، هر روز ... هر روز مثل روز قبل گذشته و تو اوج اهمال کاری و بی حوصلگی...اما همه اینا باید تموم شه دیگه؟ چه وضعشه اصلا؟ تموم شه بره این پایان کار نامه مسخره، بعدش رو خودم میدونم

برچسب: نویسنده: آرتمیس رضایی تاريخ: دوشنبه 23 شهريور 1405 ساعت: 4:50

صفحه بندی